تبليغاتX
ستــــــــــــــاره شو..........
 

پیچیده در این دشت عجب بوی عجیبی

بوی خوشی از نافۀ آهوی نجیبی

یا قافله ای رد شده بارش همه گلبرگ

جا مانده از آن قافله عطر گل سـیـبـی

یک شمه شمیم خوش فردوس...! نه، پس چیست؟

پس چیست، عجب بوی خداوند فریـبـی!

کی لایق بوی خوشی از کوی بهشت است

جانی که از این عطر نبرده است نصیـبـی؟

این گل، گل صد برگ، نه! هفتاد و دو برگ است

لب تشنه و تنهاست! چه مضمون غریـبـی!

با خط چلـیـپای پر از خون بـنـویـسـیـد

رفـتـه است مـسـیـحـایـی، بالای صلـیـبـی

پـیـران همه رفـتـنـد، جوانان همه رفـتـنـد

جز تشنگی انگار نمانده است حـبـیـبـی

گاهی سر نی بود و زمانی ته گودال

طی کرد گل من، چه فرازی، چه نـشـیـبـی!

 

+ نوشته شده در  85/12/04ساعت 6:29  توسط بــَشَــــر | 
 

دو فصل پيش گل احساس سروری می كرد
ميان باغ خدايی، پـیـمـبـری می كرد
دوفصل پيش به گل ها سلام می كردند
به احترام شقايق قيام می کردند
دوفصل پيش ملاقات آب ممكن بود
به اوج ماه سفربا طناب ممكن بود
دوفصل پيش به باغ آمدن نظامی داشت
هنوزاين سوی ديواراحترامی داشت
دوفصل پيش حساب و كتاب روشن بود
ميان باغچه تكليف آب روشن بود
به آن كه تشنه ترين بود آب می دادند
سلام سوختگان را جواب می دادند
دوفصل پيش هوای چمن بهاری بود
دوفصل پيش غزل خواندن اختياری بود
هنوزخوردن انگورپخته عارنبود
هنوزبردرو ديوارها شعارنبود
برای هيچ، دلی از دلی نمی رنجيد
دوفصل پيش گلی با گلی نمی جنگيد
هنوزاين همه بيگانگی كه هست نبود
هنوزكشتۀ سهراب روی دست نبود
دوفصل پيش دراينجا بساط می كرديم
وازخيانت خاراحتياط می كرديم
هنوزسفرۀ ما خالی ازشراب نبود
هنوزمحتسب اينقدر بی حساب نبود
دو فصل پيش شقايق مرام خاصی داشت
حريم اين چمن احترام خاصی داشت
شب ازچهارطرف باد سرد می آورد
و قلب نازك گل را به درد می آورد
هزارچكمه دراطراف باغ می روييد
درآشيانۀ بلبل كلاغ می روييد
صدای همهمۀ داس می رسيد به گوش
و ازحوالی احساس می رسيد به گوش
ازآسمان چمن داشت دست می باريد
نه، صادقانه بگويم شكست می باريد
شبانه آمده بودند تا تمام كنند
به حكم باد دراين باغ قتل عام كنند
حراميان هدف جنگ را ندانستند
وفرق آينه و سنگ را ندانستند
سوال ازهمه اين بود سرو نازكجاست؟
کجاست سرو سهی، قامت فرازكجاست؟
يكی مقاومت باغ را بهانه گرفت
نشست و سينۀ شمشاد را نشانه گرفت

 

+ نوشته شده در  85/11/16ساعت 6:8  توسط بــَشَــــر | 
 

سلام

تا حالا اینجوری تو مـخـمـصـه گیــــــــر نکرده بودم!

چه کنم حالا؟

مــــــــــــــــــجـــــــــــبـــــــــــورم!

مـتـولـد آبـانـم، یـه روز پایـیـزیِ دلـنـشـیـن !

یـه عـادت دارم اونـم ایـنـه کـه بـه چـیـزی عـادت نـکـنـم و دل نـبـنـدم!

چـون یـه کـم زیـادی حـسـاسـم و دل بـریـدن بـرام سـخـتـه

بـه شـعـر و سـیـب عـلاقـه دارم

دوسـت دارم حـتی حـرف هـای روزمره رو هم با شعر بگم

اخلاق و برخوردهای غـیـر قـابل تـحـمـل زیاد دارم

به شـدت مـغـرورم و کمی لـجـبـاز

برای هرکس به اندازه شخصیتی که از خودش نشون مـیـده ارزش قائـلم

سعی میکنم با همه طوری برخورد کنم که نتونن ازم ایراد بگیرن

یه خورده زیادی کنجکاوم

بـسـه دیـــــــگــــــــــــــه!

بابت خوندن این چرندیات از همه ممنونم

از این به بعد نوبت کیه؟

حالا میگم:

هستی جونم

پریــــــــــا

احسان هرندی زاده

امـیـن

داش صادق!

خوش باشید

و همیشه موفق

 

+ نوشته شده در  85/10/28ساعت 4:3  توسط بــَشَــــر | 

 

در کوی محبت به وفایی نرسیدیم

رفتیم از این راه و به جایی نرسیدیم

هر چند که در اوج طلب هستی ما سوخت

چون شعله به معراج فنایی نرسیدیم

با آن همه آشفتگی و حسرت پرواز

چون گرد پریشان به هوایی نرسیدیم

گشتیم تهی از خود و در سیر مقامات

چون نای در این ره به نوایی نرسیدیم

بی مهری او بود که چون غنچۀ پاییز

هرگز به دم عقده گشایی نرسیدیم

ای خضر جنون! رهبر ما شو که در این راه

رفتیم و سرانجام به جایی نرسیدیم

 

 

+ نوشته شده در  85/10/20ساعت 6:36  توسط بــَشَــــر | 
 

منم اون برگ پریشون که پر از خواب بهاره

مثل بغض آسمونی که همش می خواد بباره

قصه برگ غریـبی که تو دست باد اسیره

با خیال شاخ و برگش داره هر لحظه می میره

سبزی خاطره هامون چه حلاوتی که داشتن

گرمی حادثه هامون چه حلاوتی که داشتن

حالا خـشـکـیـده و ســـرده همه زندگی من

داره از غصه می میره دل بی تاب و تب من

مگه می شه خاطراتـم بره از ذهن اسـیرم

خاطراتی که باهامه حتی وقتی که بمیرم

 

+ نوشته شده در  85/10/10ساعت 6:58  توسط بــَشَــــر | 
 

همه ساله حج نمودن

سفر حجاز کردن

ز مدینه تا به کعبه

سر و پا برهنه رفتن

دو لب از برای لببیک

به وظیفه باز کردن

به مساجد و معابد

همه اعتکاف کردن

ز ملاهی و مناهی

همه احتراز کردن

شب جمعه ها نخفتن

به خدای راز گفتن

ز وجود بی نیازش

طلب نیاز کردن

به خدا هیچ کس را

ثمر آنقدر نباشد

که به روی نا امیدی

در بسته باز کردن

 

+ نوشته شده در  85/10/06ساعت 5:46  توسط بــَشَــــر | 
 

آنگاه که ضربه های تیشه زندگی را

بر ریشه آرزوهایت حس می کنی

به خاطر بیاور که زیبایی شهاب ها

از شکستن قلب ستارگان است

 

+ نوشته شده در  85/10/04ساعت 6:11  توسط بــَشَــــر | 
 

حال من بد نیست غم کم می خورم

کم که نه! هر روز کم کم می خورم

آب می خواهم سرابم می دهند

عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب

از چه بیدارم نکردی آفتاب؟!

خنجری بر قلب بیمارم زدند

بی گناهی بودم و دارم زدند

دشنه ای نامرد بر پشتم نشست

از غم نامردمی پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد

یک شبه بیداد آمد داد شد

عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام

تیشه زد بر ریشۀ اندیشه ام

عشق اگر این است مرتد می شوم

خوب اگر این است من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است

کافرم! دیگر مسلمانی بس است

در میان خلق سر در گم شدم

عاقبت آلودۀ مردم شدم

بعد از این با بی کسی خو می کنم

هر چه در دل داشتم رو می کنم

نیستم از مردم ِ خنجر به دست

بت پرستم، بت پرستم، بت پرست

بت پرستم، بت پرستی کار ماست

چشم ِ مستی، تحفۀ بازار ماست

درد می بارد چو لب تر می کنم

طالعم شوم است باور می کنم

من که با دریا تلاطم کرده ام

راه دریا را چرا گم کرده ام؟

قفل غم بر درب سلولم مزن

من خودم خوش باورم، گولم مزن

من نمی گویم که خاموشم مکن

من نمی گویم فراموشم مکن

من نمی گویم که با من یار باش

من نمی گویم مرا غم خوار باش

من نمی گویم، دگر گفتن بس است

گفتن اما هیچ، نشنفتن بس است

روزگارت باد شیرین! شاد باش

دست کم یک شب تو هم فرهاد باش

آه! در شهر شما یاری نبود

قصه هایم را خریداری نبود

وای! رسم شهرتان بیداد بود

شهرتان از خون ما آباد بود

از در و دیوارتان خون می چکد

خون من، فرهاد مجنون، می چکد

خسته ام از قصه های شومتان

خسته از همدردی مسمومتان

این همه خنجر، دل کس خون نشد

این همه لیلی، کسی مجنون نشد

آسمان خالی شد از فریادتان

بیستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پیشه ام

بویی از فرهاد دارد تیشه ام

عشق از من دور و پایم لنگ بود

قیمتش بسیار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پایم خسته بود

تیشه گر افتاد دستم بسته بود

هیچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!

فکر دست تنگ ما را کرد؟ نه!

هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه!

هیچ کس اندوه ما را دید؟ نه!

هیچ کس اشکی برای ما نریخت

هر که با ما بود از ما می گریخت

چند روزی هست حالم دیدنیست

حال من از این و ان پرسیدنیست

گاه بر روی زمین زل می زنم

گاه بر حافظ تفأل می زنم

حافظ دیوانه فالم را گرفت

یک غزل آمد که حالم را گرفت

ما ز یاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آنچه میپنداشتیم

 

+ نوشته شده در  85/09/27ساعت 4:53  توسط بــَشَــــر | 
 

هر یک از ما باید گورستان بزرگی داشته باشیم

 

تا اشتباه های دوستانمان را در آن به خاک بسپاریم!!

 

+ نوشته شده در  85/09/25ساعت 5:50  توسط بــَشَــــر | 
 

دنیا که برای ره، گذر باید داشت

از زود گذشتنش خبر باید داشت

چو می دانی که سخت دردی است فراق

بر هیچ منه دلت، که بر باید داشت

 

+ نوشته شده در  85/09/24ساعت 5:45  توسط بــَشَــــر | 
 

سلام

خوبـیـد؟

خوشــیــد؟

چه خبــــــــر؟

کلی حرف دارم که باید همشو یه جا به اطلاعتون برسونم

ولی نمیدونم با چه ترتـیـبـی بیان کنم.

بی خیال !

من تصمیم داشتم تو این وبلاگ

هیچ نوشته ای جز شعر یا متن ادبی نداشته باشم،

امــا نمیذلرین که...!

اول از همه یه دنیا تشکر از همه عزیزانی که با حضورشون

دل ستاره کوچولوی منو شاد می کنن .

و بعد.................

من در زمان های دور شعر می گفتم

اما یه دفه زد به سرم...

دیگه نه شعر میگم و نه از خودم چیزی می نویسم.

یه جا خوندم

«شاعری دفتر شعر خود را سوزاند

سر تا پا بدنش تاول زد»

اما من واسه ممانعت از سوختگی

اشعارم رو ریختم دور!

هر غزل، شعر، متن ادبی یا هر چیز دیگه ای که می نویسم

از شعرای دیگست.

معلوم نمی شه که چه وقت، از چه شخصی، شعر می نویسم؛

هوشنگ ابتهاج، مشیری، منزوی، مریم حیدرزاده یا ..........

              مهم اینه که:

                            من شعر نمیگم!

قول میدم اگر روزی متن یا شعری از خودم پست کردم

اعلام کنم که نویسندش خودم هستم.

 

 

در آخر باز هم از همتون ممنونم

 

+ نوشته شده در  85/09/22ساعت 4:43  توسط بــَشَــــر | 
 

دلی کنار پنجره نشسته زار می زند

و خواب دیده ام شبی مرا کنار می زند

غروب ها که می شود خیال چشم های تو

تو را دوباره در دل شکسته جار می زند

یکــی نــگـاه می کـنـد یکــی گنــــاه می کند

یکــی سکـوت می کند یکــی هــوار می زند

و عشق درد مشترک میان ماست با همه

کسـی که شعر گفته با کسـی که تار می زند

خدا کند به وعده اش وفا کند که گفته بود

شبی مرا به جرم عشق خویش دار می زند

 

+ نوشته شده در  85/09/20ساعت 4:38  توسط بــَشَــــر | 
 

شب بی تو حسرت طولانی یک مسافر سرگردان است

که از کاروان جا مانده است

و اما شب با تو کاغذ نانوشته و سپیدی است

که ستارگان مشق هایشان را بر آن می نویسند

شب با تو شعری نجیب و عاشقانه است

همانی که مجنون در صحرا برای لیلی می خواند

و فرهاد در بیستون به تیشه اش می آموخت

شب با تو تالاری مواج است که از دره های بادام و بلوط

می گذرد و به دروازه صبح می رسد

 

+ نوشته شده در  85/09/19ساعت 4:11  توسط بــَشَــــر | 
 

خبر آمد خبری در راه است
سرخوش آن دل که از آن آگاه است
شايد اين جمعه بيايد...شايد
پرده از چهره گشايد...شايد
دست افشان...پای کوبان می روم
بر در سلطان خوبان می روم
می روم بار دگر مستم کند
بی سر و بی پا و بی دستم کند
می روم کز خويشتن بيرون شوم
در پی ليلا رخی مجنون شوم
هر که نشناسد امام خويش را
بر که بسپارد زمام خويش را
با همۀ لحن خوش آواييم
در به در کوچه  تنهاييم
ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر
نغمۀ تو از همه پر شور تر
کاش که اين فاصله را کم کنی
محنت اين قافله را کم کنی

کاش که همسايۀ ما می شدی
مايۀآسایۀ ما می شدی
هر که به ديدار تو نايل شود
يک شبه حلال مسائل شود
دوش مرا حال خوشی دست داد
سينۀ ما را عطشی دست داد
نام تو بردم لبم آتش گرفت
شعله به دامان سياوش گرفت
نام تو آرامۀ جان من است
نامۀ تو خط امان من است
ای نگهت خاستگه آفتاب
در من ظلمت زده يک شب بتاب
پرده برانداز ز چشم ترم
تا بتوانم به رخت بنگرم
ای نفست يارومدد کار ما
کی و کجا وعدۀ ديدار ما
دل مستمندم ای جان به لبت نياز دارد
به هوای ديدن تو هوس حجاز دارد
به مکه آمدم ای عشق تا تو را بينم
تويی که نقطۀ عطفی به اوج آيينم
کدام گوشۀ مشعر، کدام کنج منا
به شوق وصل تو در انتظار بنشينم
ای زليخا دست از دامان يوسف بازکش
تاصبا پيراهنش را سوی کنعان آورد
ببوسم خاک پاک جمکران را